زندگینامهی نصرت رحمانی
نصرت رحمانی در دهم اسفند 1308 در محلهی پامنار تهران زاده شد. تحصیل دورهی ابتدایی را در دبستان ناصرخسرو و دورهی متوسطه را در دبیرستان ادیب تهران به پایان رساند. سرودن شعر را از 16 سالگی شروع کرد و نخستین شعرهایش را در روزنامهی شهباز منتشر کرد. در سال 1330 پس از تحصیل در مدرسهی پست و تلگراف و تلفن، در وزارت پست و تلگراف استخدام شد ولی خیلی زود از کار دولتی کناره گرفت و به کار در رادیو پرداخت. در سال 1333 کتاب شعر "کوچ" را با نامهای از نیما یوشیج به عنوان مقدمه منتشر کرد. نصرت رحمانی از همان سالهای آغاز شاعری به راه نیما روی آورد و از پرچمداران شعر آزاد نیمایی شد. در سال 1334 کتاب شعر "کویر" را با مقدمهای از خودش به چاپ رساند. دو سال بعد کتاب شعر "ترمه" را انتشار داد و سال بعد- سال 1337- زندگینامهاش را در کتابی با عنوان "مردی که در غبار گم شد" به چاپ رساند. او در سال 1339 با پوران شیرازی ازدواج کرد و یک سال پس از ازدواج، پسرش، آرش، به دنیا آمد.
نصرت رحمانی در سال 1346 کتاب شعر "میعاد در لجن" را که دربرگیرندهی شعرهای اجتماعی- انتقادیاش بود، منتشر کرد و در سال 1349 کتاب شعر "حریق باد" را به چاپ رساند. در سال 1352 دبیر بخش ادبی- هنری روزنامهی کیهان شد و پس از دستگیری خسرو گلسرخی به مدت یک هفته توسط ساواک بازداشت شد. در سال 1353 مسئول صفحهی شعر مجلهی"زن روز" شد و در سال 1354 مسئول تهیهی مطلب برای ستونی با عنوان "چهل تکه" در ضمیمهی فرهنگی روزنامهی کیهان- "کیهان فرهنگی"- شد.
نصرت رحمانی در سال 1366 با خانوادهاش به رشت رفت و در آن شهر مقیم شد و در سال 1367 کتاب شعر "شمشیر معشوقهی قلم" و در سال 1368 کتاب شعر "پیاله دور دگر زد" را به چاپ رساند. در سال 1369 گزیدهی اشعارش با عنوان "در جنگ باد" منتشر شد. سال بعد منتخب دیگری از شعرهایش با عنوان "گزینهی شعرهای نصرت رحمانی" منتشر شد. در سال 1374 هم برگزیدهای از شعرهایش در کتابی با عنوان "آوازی در فرجام" انتشار یافت.
سرانجام نصرت رحمانی در 27 خرداد 1379 درگذشت و در گورستان شهر رشت به خاک سپرده شد.
اینهم سه نمونه از شعرهای نصرت رحمانی:
· در مشرق پیاله
در مشرق پیاله نشستیم و گپ زدیم.
کاشان میان عطر گل از هوش رفته بود.
تبخیر برگ گل در جوی پر گره نی
و قرابهی گلاب
اعجاز گردباد کویری
با شعر لاجوردی سهراب
آن شب به روی جامهای بلورین
چندان فروغ رقصید پرکرشمه که سهراب
نوشدارو را
در بهت کام فضا ریخت.
گفتم: "سبحان اعظم الشأنی!"
سهراب بر گوشهی کلام خود گرهی زد
و اشک تاک بر مژه آویخت
در سالیان پیش جوانی
ما در میان سیم خاردار خط متواری شدیم
جادوی رنگ ما را به آسمانها برد
و فصل بلوغ را
در کوچههای پیکر تندیس کهنهای
هاشور زدیم
دیری نرفت و رفت
در انفجار معجزهی عشق
رنگین کمان شعر در افق روحمان دمید
نیلوفری کبود رویید
و بوف کور بر سر ویرانهها نشست
آنقدر مویه کرد در سوگ نسل خویش
تا چند قطره خون ز حنجرهی مرغ حق چکید
شادی پرندهای شد و از قفس سینهها پرید
سهراب ، در چهارراه بوم در رصد واژهها نشست
و گشت و گشت و گشت
تا تاج شعر را از وسط گربهها ربود
هر شاعری دیهیم از کف شیران ربوده است
در سال انقراض سلسلهی عشق
آنگه که فلسفهها رنگ باختند
و اسب سمنتی شاهان
ناگاه در میان میادین شهر شیهه کشیدند
هر سو شتافتند
در قحط سال عشق
نیما معرفمان شد به کهکشان
وقتی میان جادهی شیری آسمان
دنبال حس گمشدهای پرسه میزدم
دیدم ،سهراب لم داده است در آوار آفتاب
شعری ز موی پریشیدگان باد برایم خواند
ابهام را وداع
ایجاز را به خانه فرستاد
و با کنایه قدم زد
گفتم که شعر مساحت مثلث همبر نیست
گفتم ولی چه سود ، سهراب ، چون
حوصلهی من بود
چه زود سر میرفت!
از دودمان عشق وز دودهی عرفا
و طالعش در برج رأسالسرطان بود
گهگاه قهر ما بر سر یک واژه بود
و با اشارت و ایما معاهده داشت
آرام در طیف انزوای خویش فرو میرفت
وقتی شنید قلب من از عشق بوی گرفته
آن را درون شیشهی الکل نهادهام
دربارهام سرود:
"قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ"
یک شب به روی صفحهی کاغذ
نقش هزارپایی زد که نود پای هم نداشت
در اعتراض من خندهکنان گفت
آری نود اشارهای ز هزار است
از این گذشته هیچ هزارپایی صد پای هم ندارد
اغراق در ضمیر بشر خفته است، شاعرجان!
وقتی که گفت: شاعرجان!
یاد جلال افتادم
یاد نادر، آوارهی یمگان
باری، آینده چون سرود "م و می در سا"
با بغض گفت: مگر عاقلیم ما ؟
عادت به گریهی او من نداشتم
و گریهاش چیزی بهسان زوزه و لبخند بود
در رنگها سپید چون بادبان سپید
برعکس من که مثل پاکت آلوده رنگوارنگم
کوته کنم
سهراب زیر سایهی خود بود
سهراب بود
دیریست من ندیدهام که کسی باشد
سی سال دوستی زمان کمی نیست
زین روی در مشرق پیاله نشستیم و گپ زدیم
با اینکه دیرگاهیست
ما هردو مردهایم
کنایه
آنی تو
آن کنایهی مرموز
که در نهفت عشق روان است
دانستنش ضرور
و گفتنش محال
تو آنی، تو...
از ما گذشت
باید به ابر بیاموزیم
تا از عطش نمیرد.
باید به قفل ها بسپاریم
با بوسههایی گشوده شوند
بیرخصت کلید.
بودن چه سود؟
در موج تاب آینه چو چشم گشودم
آنقدر پیر گشته بودم
که لوح حمورابی را میتوانستم
به جای شناسنامه ارائه دهم.
بودن چه سود ؟
با خورد و خواب
دلفسردهتر از مرداب
طرحی ز یک سراب، نقشی عبث بر آب.
باید شناخت، ورنه بهناگاه خوشبخت میشوی
بیرحم و تنگدیده و دلسنگ میشوی
قارون چنانکه شد
گند کثیف خوشبختی را
با عطرهای عربستان نمیتوانی شست.
نصرت رحمانی در سال 1346 کتاب شعر "میعاد در لجن" را که دربرگیرندهی شعرهای اجتماعی- انتقادیاش بود، منتشر کرد و در سال 1349 کتاب شعر "حریق باد" را به چاپ رساند. در سال 1352 دبیر بخش ادبی- هنری روزنامهی کیهان شد و پس از دستگیری خسرو گلسرخی به مدت یک هفته توسط ساواک بازداشت شد. در سال 1353 مسئول صفحهی شعر مجلهی"زن روز" شد و در سال 1354 مسئول تهیهی مطلب برای ستونی با عنوان "چهل تکه" در ضمیمهی فرهنگی روزنامهی کیهان- "کیهان فرهنگی"- شد.
نصرت رحمانی در سال 1366 با خانوادهاش به رشت رفت و در آن شهر مقیم شد و در سال 1367 کتاب شعر "شمشیر معشوقهی قلم" و در سال 1368 کتاب شعر "پیاله دور دگر زد" را به چاپ رساند. در سال 1369 گزیدهی اشعارش با عنوان "در جنگ باد" منتشر شد. سال بعد منتخب دیگری از شعرهایش با عنوان "گزینهی شعرهای نصرت رحمانی" منتشر شد. در سال 1374 هم برگزیدهای از شعرهایش در کتابی با عنوان "آوازی در فرجام" انتشار یافت.
سرانجام نصرت رحمانی در 27 خرداد 1379 درگذشت و در گورستان شهر رشت به خاک سپرده شد.
اینهم سه نمونه از شعرهای نصرت رحمانی:
· در مشرق پیاله
در مشرق پیاله نشستیم و گپ زدیم.
کاشان میان عطر گل از هوش رفته بود.
تبخیر برگ گل در جوی پر گره نی
و قرابهی گلاب
اعجاز گردباد کویری
با شعر لاجوردی سهراب
آن شب به روی جامهای بلورین
چندان فروغ رقصید پرکرشمه که سهراب
نوشدارو را
در بهت کام فضا ریخت.
گفتم: "سبحان اعظم الشأنی!"
سهراب بر گوشهی کلام خود گرهی زد
و اشک تاک بر مژه آویخت
در سالیان پیش جوانی
ما در میان سیم خاردار خط متواری شدیم
جادوی رنگ ما را به آسمانها برد
و فصل بلوغ را
در کوچههای پیکر تندیس کهنهای
هاشور زدیم
دیری نرفت و رفت
در انفجار معجزهی عشق
رنگین کمان شعر در افق روحمان دمید
نیلوفری کبود رویید
و بوف کور بر سر ویرانهها نشست
آنقدر مویه کرد در سوگ نسل خویش
تا چند قطره خون ز حنجرهی مرغ حق چکید
شادی پرندهای شد و از قفس سینهها پرید
سهراب ، در چهارراه بوم در رصد واژهها نشست
و گشت و گشت و گشت
تا تاج شعر را از وسط گربهها ربود
هر شاعری دیهیم از کف شیران ربوده است
در سال انقراض سلسلهی عشق
آنگه که فلسفهها رنگ باختند
و اسب سمنتی شاهان
ناگاه در میان میادین شهر شیهه کشیدند
هر سو شتافتند
در قحط سال عشق
نیما معرفمان شد به کهکشان
وقتی میان جادهی شیری آسمان
دنبال حس گمشدهای پرسه میزدم
دیدم ،سهراب لم داده است در آوار آفتاب
شعری ز موی پریشیدگان باد برایم خواند
ابهام را وداع
ایجاز را به خانه فرستاد
و با کنایه قدم زد
گفتم که شعر مساحت مثلث همبر نیست
گفتم ولی چه سود ، سهراب ، چون
حوصلهی من بود
چه زود سر میرفت!
از دودمان عشق وز دودهی عرفا
و طالعش در برج رأسالسرطان بود
گهگاه قهر ما بر سر یک واژه بود
و با اشارت و ایما معاهده داشت
آرام در طیف انزوای خویش فرو میرفت
وقتی شنید قلب من از عشق بوی گرفته
آن را درون شیشهی الکل نهادهام
دربارهام سرود:
"قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ"
یک شب به روی صفحهی کاغذ
نقش هزارپایی زد که نود پای هم نداشت
در اعتراض من خندهکنان گفت
آری نود اشارهای ز هزار است
از این گذشته هیچ هزارپایی صد پای هم ندارد
اغراق در ضمیر بشر خفته است، شاعرجان!
وقتی که گفت: شاعرجان!
یاد جلال افتادم
یاد نادر، آوارهی یمگان
باری، آینده چون سرود "م و می در سا"
با بغض گفت: مگر عاقلیم ما ؟
عادت به گریهی او من نداشتم
و گریهاش چیزی بهسان زوزه و لبخند بود
در رنگها سپید چون بادبان سپید
برعکس من که مثل پاکت آلوده رنگوارنگم
کوته کنم
سهراب زیر سایهی خود بود
سهراب بود
دیریست من ندیدهام که کسی باشد
سی سال دوستی زمان کمی نیست
زین روی در مشرق پیاله نشستیم و گپ زدیم
با اینکه دیرگاهیست
ما هردو مردهایم
کنایه
آنی تو
آن کنایهی مرموز
که در نهفت عشق روان است
دانستنش ضرور
و گفتنش محال
تو آنی، تو...
از ما گذشت
باید به ابر بیاموزیم
تا از عطش نمیرد.
باید به قفل ها بسپاریم
با بوسههایی گشوده شوند
بیرخصت کلید.
بودن چه سود؟
در موج تاب آینه چو چشم گشودم
آنقدر پیر گشته بودم
که لوح حمورابی را میتوانستم
به جای شناسنامه ارائه دهم.
بودن چه سود ؟
با خورد و خواب
دلفسردهتر از مرداب
طرحی ز یک سراب، نقشی عبث بر آب.
باید شناخت، ورنه بهناگاه خوشبخت میشوی
بیرحم و تنگدیده و دلسنگ میشوی
قارون چنانکه شد
گند کثیف خوشبختی را
با عطرهای عربستان نمیتوانی شست.
با تشکر از سایت : دینگ دانگ
br /
+ نوشته شده در جمعه چهارم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 21:44 توسط سیدجلال احمدی