دانلود برگزیده سروده های حمیدمصدق

درشبان غم تنهایی خویش

عابدچشم سخنگوی توام

من دراین تاریکی،

من دراین تیره شب جان فرسا،

زائر ظلمت گیسوی توام

دانلود اشعارحمیدمصدق



شعری از حضرت امام (رحمة الله علیه)


 باد نوروز وزیده است به كوه و صحرا

جامه عید بپوشند، چه شاه و چه گدا


بلبل باغ جنان را نبود راه به دوست
نازم آن مطرب مجلس كه بود قبله نما


صوفى و عارف از این بادیه دور افتادند

جام مى گیر ز مطرب، كه روى سوى صفا


همه در عید به صحرا و گلستان بروند

من سرمست زمیخانه كنم رو به خدا


عید نوروز مبارك به غنى و درویش

یار دلدار! زبتخانه درى را بگشا


گرمرا ره به در پیر خرابات دهى

به سروجان به سویش راه نوردم نه به پا


سال ها در صف ارباب عمایم بودم

تا به دلدار رسیدم، نكنم باز خطا  


به تو - علی سهامی

می خواستم که هدیه کنم آسمان به تو

افتاد چشم آینه ها ناگهان به تو

 

تکثیر شد نگاه تو در بیکران و من

دل بسته چون کبوتر بی آشیان به تو

 

شعر ی بخوان به لحن قشنگت که می رسد

سرچشمه ی بدیع و معانی _بیان به تو

 

اقرار می کنم که خدا ختم کرده است

زیبا شناسی نظری بی گمان به تو

 

اردیبهشت می چکداز چشم ابری ام

باران به من شبیه وگل ارغوان به تو

 

حافظ حراج کرد <<بخارا >> به خال لب

من می دهم تمامی هندوستان به تو

 

پوزش! که جای نام  <<شما >> ختم کرده ام

مصراع های قافیه یک در میان به تو 

 

 

طنز از سعیدبیابانکی

یه قل دو قل -طنز مشترک با جواد زهتاب

لطفا تا آخر شعر یک نفس و بدون توقف خوانده شود ! 


با این که بازار همه کساده
زنگ خور گوشی ت ولی زیاده

می گن که خیلی رفت و آمد داری
می گن که خیلی ام در آمد داری

این همه پول داری زکاتم می دی ؟
من بمیرم تو مالیاتم می دی ؟

می گن که پز می دی تو قوم و خویشا
بچه ها دیدنت دیشب تو گیشا

خاطرتو اونا که خیلی می خوان
شبا می یان زیر پل کریم خان

می پری با رجال گنده مُنده
شماره ی موبایلتم که رُنده

بچه ها دیدنت یه شب هراسون
داشتی می رفتی میدون خراسون

شبا می گن می ری سعادت آباد
نصف شبا می ری رو برج میلاد

عصرای جمعه هم ولی عصری
صبحای شنبه هم که چاررا قصری

همین جوری بچسب به رزق و روزی
نیفتادی تا که به روغن سوزی

کنار گل گیرت می گن نوشته :
دنده عقب نرو که خیلی زشته

خدا کنه یه روز مهندس بشی
می گن موتور داری مسافر کشی !

انتظار   از سعیدبیابانکی

انتظار


بیا که آینه ی روزگار ، زنگاری است
بیا که زخم زبان های دوستان کاری است

به انتظار نشستن در این زمانه ی یاس
برای منتظران چاره نیست ناچاری است

به ما مخند اگر شعرهای ساده ی ما
قبول طبع شما نیست کوچه بازاری است

چه قاب ها و چه تندیس های زرینی
گرفته ایم به نامت که کنج انباری است !

نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود
کنون بیا که بناهایمان طلاکاری است

به این خوشیم که یک شب به نامتان شادیم
تمام سال اگر کارمان عزاداری است

نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارند
که کار منتظرانت همیشه بیداری است

به قول خواجه ی ما در هوای طره ی تو
" چه جای دم زدن نافه های تاتاری است "

شعری ازسعیدبیابانکی

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم
که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم

تو از مساحت پیراهنم بزرگ تری
ببین نیامده سر رفته ای از آغوشم

چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام
که نیمه روشنم از دور و نیمه خاموشم

همین خوش است همین حال خواب و بیداری
همین بس است که نوشیده ام ... نمی نوشم

خدا کند نپرد مستی ام چو شیشه ی می
معاشران بفشارید پنبه در گوشم

شبیه بار امانت که بار سنگینی است
سر تو بار گرانی است مانده بر دوشم ....

بی تومهتاب شبی...   فريدون مشيري

 

بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب وصحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید  گفتی:
"که از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است.
تا فراموش کنی، چندی ازین شهر سفر کن"

با تو گفتم: " حذر از عشق؟  ندانم
سفر از پیش تو، هرگز نتوانم،
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم."

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت...

شعری از دكترعلی سهامی سرگروه ادبيات استان كرمانشاه

تغزل

این تو و فال حافظ و این شاخه ی نبات

این فر"خی به طالع تو فتح سومنات

 گنجشک و جبرییل و تغز"ل به هم زده است

خواب خلیفه گان لب دجله تا فرات

 آورده ماه و زهره ی بی مشتری به رقص

شهناز و شورهای تو در گوشه ی بیات

 در خاطرات باغ پراکنده می وزد

زلفت چنان که عطر هل و چای بانبات

 ای آشکار ویژگی سبک شعر من

چون سجع در رسایل انصاری هرات

 در هر ترانه یا که غزل می سرایمت

بانغمه ی عروضی و مفعول و فاعلات

دکترشفیعی کدکنی

ازبودن وسرودن

صبح آمده ست برخیز
 بانگ خروس گوید
وینخواب و خستگی را
 در شط شب رها کن
 مستان نیم شب را
 رندان تشنه لب را
 بار دگر به فریاد
 در کوچه ها صدا کن
خواب دریچه ها را
 با نعره سنگ بشکن
بار دگر به شادی
 دروازه های شب را
 رو بر سپیده
 وا کن
 بانگ خروس گوید:
 فریاد شوق بفکن!
زندان واژه ها را دیوار و باره بشکن!
و آواز عاشقان را
مهمان کوچه ها کن!
زین بر نسیم بگذار
تا بگذری از این بحر
وز آن دو روزن صبح
 در کوچه باغ مستی
باران صبحدم را
 بر شاخه ی اقاقی
آیینه ی خدا کن
بنگر جوانه ها را آن ارجمند ها را
کان تار و پود چرکین
باغ عقیم دیروز
اینک جوانه آورد
بنگر به نسترن ها
 بر شانه های دیوار
 خواب بنفشگان را
 با نغمه ای در آمیز
 و اشراق صبحدم را
در شعر جویباران
از بودن و سرودن
 تفسیری آشنا کن
بیداری زمان را
 با من بخوان به فریاد
 ور مرد خواب و خفتی
 رو سر بنه به بالین!
 تنها مرا رها کن